X
تبلیغات
مرد کوچک من

مرد کوچک من
بالندگیت را مادرانه به نظاره نشسته ام  
قالب وبلاگ
اين پست ثابت وبلاگ براي كساني كه ميخوان تازه با ما دوست باشن و رمز ندارن

نظرات تاييد نميشه در اين پست.

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ ] [ ]
اولين بار دو سالش بود نمايشگاه كتاب رو با نمايش‌هاي خاله شادونه و عمه گلاب تجربه كرد و بعد از اون سال تا به بيست و ششمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران ديگه فرصتي نشد كه بخواد از نزديك با اين اقيانوس بي‌كران دانايي آشنا بشه يا شايدم ما به‌عنوان والدين هر بار به بهانه‌هاي مختلف از رفتن سرباز زديم؛ تا امسال كه برنامه‌ريزي رفتن به نمايشگاه از چند روز چيده شد و روز پنج‌شنبه صبح با يه بطري آب و يه كيف (البته نه پر پول) راهي شديم، اصلا فكرش رو نميكرد كه تا اين حد شلوغ پلوغ باشه كه مجبور به تحمل ديدن اين همه آدماي مختلف در حالت‌ها و چهره‌هاي متفاوت باشه بخصوص كه بايد كلي راه رو هم براي رسيدن به غرفه‌هاي مخصوص كودك و نوجوان طي مي‌كرديم و گرمي هوا و رفتن مسير سربالايي براي رسيدن و ازدحام جمعيت  رو هم نميشه ناديده گرفت. ورودمون به غرفه در همون ابتدا با خريد يك كتاب هوش همراه بود و بعدم  با خريد مجموعه آموزش نقاشي سنا، يك كتاب از شاهنامه (داستان زال و سيمرغ كه چون خودم قبلن براش تعريف كرده بود همشو يادش بود) چند جلد از داستان‌هاي كليله و دمنه، يك كتاب مارشناسي (از شما چه پنهان به زور تحملش ميكنم نگاش كه ميكنم چندشم ميشه) ادامه پيدا كرد، هرچند از ديد من بيشتر كتاب‌هايي كه موجود بود يا براي رده سني خيلي بالاتر بوده (نوجوان) يا خيلي پايين‌تر (خردسال) مثلا براي پيدا كردن كتابي كه بتونه اطلاعاتي در مورد دايناسورها و حيوانات ماقبل تاريخ داشته باشه كه كتاب قابل توجهي نبود يا شايدم شلوغي و كلافگي آن طور كه بايد وشايد اجازه گشتن رو نميداد. سپهر از جاهاي خيلي شلوغ خوشش نمياد براي همين به محض پيدا كردن مجوعه طراحي "سنا" و خريد همون چند تا كتاب كه اونم سه ساعتي طول كشيد خيلي زود با مترو به خونه برگشتيم. با اينكه به خواب بعدازظهر عادت نداره اما اون روز سه ساعت بي وقفه خوابيد از خستگي بيهوش بيهوش بود.

+ واقعا نميدونم كيفيت نمايشگاهي كه بر پا ميشه در خور اين همه كميتي كه بهش هجوم ميارن هست يا نه؟

++ همين يه دونه عكسم با هزار مصيبت تونستم اپلود كنم، اينترنت ديگه داره به تاريخ مي‌پيونده!

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 19:35 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آن روز من در میان اضطراب انتظار و ثانیه ها ایستادم... اشک هایم جاری شدند و با زمزمه اذان سکوت شکسته شد ...و امروز حسی در من پنهان است؛ مرور میکنم گذشته را؛ روزها، شبها و ثانیه هایش را... می رسم به یک خاطره به یک رویا و امروز شیرین‌تر میشود. کودکی آرام به من لبخند میزند.
بی شک ۶ مهر سال ۸۵ برای همیشه در دفتر ذهنم ماندگار خواهد بود.

خاطرات کودکی، مثل حساب پس انداز بلند مدت نویسنده هاست "گراهام گرين"
برچسب‌ها وب