تبليغاتX
مرد کوچک من

مرد کوچک من
بالندگیت را مادرانه به نظاره نشسته ام  
قالب وبلاگ
اين پست ثابت وبلاگ براي كساني كه ميخوان تازه با ما دوست باشن و رمز ندارن

نظرات تاييد نميشه در اين پست.

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ ] [ ]

وقتي ازش پرسيدم چرا غذاتو تا آخرش نخوردي؟ ميگه آخه ماماني ميدوني خوردنش طول ميكشه بايد يه عالمه بجوام حوصله ندارم خسته ميشم. با خودم فك ميكنم پس تكليف خستگي من چي ميشه كه ميخواستم با خوردن تو از بين بره حالا اينجوري تمام و كمال تو تنم مونده و حالا حالاها هم خيال برگشتن نداره چون هيچ تضميني نيست كه براي وعده غذايي بعدي با يه بهونه واهي ديگه از خوردن سربازي نزني!

از دفعه قبلي كه تخم فنچ‌ها به دليل جابه‌جايي بيش از حد بدون نطفه از بين رفتن چند وقتي ميگذره و فنچ مادر براي بار دوم در انتظار جوجه‌هايش لحظه‌شماري ميكنه اما اينبار برعكس دفعه قبل از آرامش كافي برخوردار بودن و ترس از شوت شدن تخم‌ها سپهر را از حركت دادن قفس بازمي‌داشت و تنها به تماشاي فنچ‌ها از راه دور اكتفا ميكنه اما فكرهايي كه به ذهنش مي‌رسه خالي از شنيدن نيست. مامان اگه هر دو تا فنچ سياه و سفيد " نر و ماده" روي تخما بخواين ميدوني چي ميشه؟

من: نه پسرم چي ميشه: خب رنگ جوجه‌ايي كه بيرون مياد هم سفيده هم سياه. ماماني بيا تخما رو بياريم بيرون من بشينم روش آخه فنچ سفيده خسته شده از بس روش نشسته.


++ حس ميكنم دچار آرامش قبل از طوفان شده‌ام، دوست دارم بغضم را فرياد كنم، دوست دارم بگريم به اندازه تمام فاصله‌ها، خوب مي‌دانم كه تو يكي از بي‌رنگ‌ترين قصه‌هاي رنگارنگ زندگيم‌ خواهي شد. بر سر دوراهي مانده‌ام، حس ميكنم نمي‌توانم يا نمي‌خواهم انتخاب كنم، در مقابل دوست داشتن و عشق ورزيدنش كم مي‌يارم. نمي‌توانم يا نمي‌خواهم كه بروم، انگار يادم رفته كه بايد با خودم رو راست باشم. هنوز نمي‌دانم رفتن تو سخت‌تر است يا ماندن من در كنار تو... طلوع كن نه در چشم من، در چشم كسي كه دوستت دارد و دوستش داري!خيلي هم نبايد زندگي رو بزرگش كرد، چه خوشحال باشيم چه ناراحت كارش خودش را انجام ميدهد پس بهترين تنبيه زندگي اين كه  لي به لالاش نگذاريم و بي خيالش باشيم، تلقين ميتونه بزگترين شانس يا بدترين فاجعه زندگي‌مون باشه "به تنهايي نه در جهت مثبت و منفي منظورم بود.

  

[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 9:22 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آن روز من در میان اضطراب انتظار و ثانیه ها ایستادم... اشک هایم جاری شدند و با زمزمه اذان سکوت شکسته شد ...و امروز حسی در من پنهان است؛ مرور میکنم گذشته را؛ روزها، شبها و ثانیه هایش را... می رسم به یک خاطره به یک رویا و امروز شیرین‌تر میشود. کودکی آرام به من لبخند میزند.
بی شک ۶ مهر سال ۸۵ برای همیشه در دفتر ذهنم ماندگار خواهد بود.

خاطرات کودکی، مثل حساب پس انداز بلند مدت نویسنده هاست "گراهام گرين"
برچسب‌ها وب
امکانات وب


ghalebeweb.blogfa.com


فروش بک لینکطراحی سایتعکس