X
تبلیغات
مرد کوچک من

مرد کوچک من
بالندگیت را مادرانه به نظاره نشسته ام  
قالب وبلاگ
اين پست ثابت وبلاگ براي كساني كه ميخوان تازه با ما دوست باشن و رمز ندارن

نظرات تاييد نميشه در اين پست.

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ ] [ ]

وقتی نفس هاش صدا دار میشه, وقتی فاصله چرخیدنش(این پهلو اون پهلوشدنش) کوتاه میشه, ولی بیصدا بیداره و نمیتونه از جاش بلند بشه و چشماش حتی توی تاریکی بی رمق بودن خودش رو نشون میده یعنی سپهر تب داره و تجربه نشون داده وقتی تب میکنه باید سه روز تمام تو کوره داغ بدنش دست و پا بزنه این بزرگترین غمه عالم برای منه, تا جایی که فکری که مدام تو سرم فریاد میزنه و بلند به زبون میارم مامانی وقتی بی حالی حال منم دست کمی از تو نداره, زودتر خوب شو و شیطونی کن قول میدم دعوات نکنم, بلند شو ریخت پاش کن خودم همه رو جمع میکنم. ازم بخواه که بهت دیکته بگم قول میدم خط به خط کتابو فراموش نکنم, قصه های شبانه تو خودم یکی یکی برات میخونم تو فقط خوب باش همین!

روز مادر و روزهای مجاورش به تب کردن و ویروسی شدن سپهر و بعد خودم گذشت, 

صحبت از کادوی روز مادر که شد سپهر گفت اشکالی نداره من بهت ویروس سرماخوردگی هدیه دادم تو هم مریض شدی؟ (قابل توجه اونایی که گفتن سپهر چی کادو داد؟) نمیدونه که وقتی تن تبدارشو تو بغل بگیرم و بدنم داغ بشه حاضرم تمام ویروسای دنیا رو یکجا بگیرم به شرطی که دیگه مردکوچکم رنگ کوچکترین بیماری رو به خودش نبینه.

خوشحالم که بالاخره در ساعات پایانی روز زیبای مادر فرصتی دست داد تا ساده و صمیمی به همه شما مادران عزیز این موهبت الهی رو تبریک و شاد باش بگویم.


مادرا همسرا روزتون مبارک و فرخنده, دلتان همیشه شاد و لبتان تا ابد پرخنده باد

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 16:40 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آن روز من در میان اضطراب انتظار و ثانیه ها ایستادم... اشک هایم جاری شدند و با زمزمه اذان سکوت شکسته شد ...و امروز حسی در من پنهان است؛ مرور میکنم گذشته را؛ روزها، شبها و ثانیه هایش را... می رسم به یک خاطره به یک رویا و امروز شیرین‌تر میشود. کودکی آرام به من لبخند میزند.
بی شک ۶ مهر سال ۸۵ برای همیشه در دفتر ذهنم ماندگار خواهد بود.

خاطرات کودکی، مثل حساب پس انداز بلند مدت نویسنده هاست "گراهام گرين"
برچسب‌ها وب
امکانات وب